مرا دردی است اندر دل، اگر گویم زبان سوزد!
و گر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد!
نمی دانم چه بگویم و از کجا بگویم؟!!!
درد من یکی و دوتا، صدتا و هزارتا نیست!!!
از آغاز زندگی تا همین لحظه که ٣۵ سال دلتنگی ام تمام شده و آغاز ٣۶ سال تکرار دلتنگی هایم را به دلتنگی می نشینم هر لحظه لحظه اش دلتنگی است و بس!!!!!

برای فرار از دلتنگی به هر چیز تازه ای که رو می آورم باز برایم یا دلتنگی می آورد، یا به دلتنگی ختم می شود، و یا هم نوید دلتنگی های جدید را پیش کش می کند.
فقط تنها چیزی که برایم تازه گی دارد و هر لحظه تغییر و تبدیل می شود دلتنگی است و بس!!! انواع دلتنگی! از موضوعات جدید! از حوادث جدید! از کارهای جدید با دلتنگی های جدید.
نمی دانم چرا تمام دوستی ها و دشمنی هایم همه به یک نوع دلتنگی ختم می شود. حتی یک بار تصمیم گرفتم که نسبت به همه چیز بی خیال و بی پروا باشم! امّا این هم بلاخره به دلتنگی منجر شد.

اگر به سنت رجوع کردم منجر به دلتنگی شد! اگر با تجدد همگام شدم دلتنگی نثارم کرد، حتی پسامدرنیته هم دلم را به تنگ آورد.
آخر با این همه دلتنگی چه کنم؟ از این همه دلتنگی دلم به تنگ آمده است!

بالاخر ه جدیدترین تصمیمم برای گریز از دلتنگی ها مسافرت به دنیای مجازی است که با گشت و گذاری در این عالم راه چاره ای بیابم.
شاید شما بدانید راه گریز از این همه دلتنگی چیست؟
لطفاًً کمکم کن آنقدر هم دلم تنگ نیست برای تو در گوشه اش جای دارد. هم برای خودت و هم برای حرفهایت و اگر تو هم مثل من دلتنگی برای غمهایت و اشکهایت.
امّا شانه هایم زیر بار این همه دلتنگی ها خم شده و شاید تکیه گاه خوبی نباشد....